حامی ِ باباحامی ِ بابا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

زندگی دونفره بابایی و حامی

.......

زاهد بودم ، ترانه گویم کردی سرحلقه‌ی بزم و باده جویم کردی سجاده نشین ِ با وقاری بودم بازیچه‌ی کودکان ِ کویم کردی ♥ مولانا ♥
27 دی 1391

کودک درون ما...

کودک‌درون خویش را دریاب! زخم‌هایش را التیام ببخش به او، که تویی، در ژرف‌ترین لایه‌های ناخودآگاهی‌ات عشق بورز بر زخم‌های ِ خاطرات ِ تلخ‌اش مرهم ِ مهر بگذار و از این چرخه‌ی معیوب ِ "آزاردیدن و آزار دادن" بیرون‌اش بیاور ... و به او بیاموز که خون به خون شستن محال است و محال...
27 دی 1391

کودکانه ی ما بزرگترها....

آیا به یاد می‌آوری زمانی را که کودکی بی‌پیرایه و بازیگوش بودی و با نگاهی سرشار از شگفتی و حیرت به زندگی نگاه می‌کردی؟ آن روزها، زندگی جادویی بود و پُر از هیجان، و کوچک‌ترین چیزهای زندگی نیز تو را به وجد می‌آورد. آن روزها، شبنمی را که روی سا قه‌ی علفی می‌دیدی، درنگ می‌کردی و غرق تماشا می‌شدی؛ پروانه‌ای را که در هوا می‌دیدی، به تماشایش می‌ایستادی؛ برگ‌ها و سنگ‌ها را از روی زمین برمی‌داشتی و با شگفتی به آن‌ها خیره می‌شدی، گویی پُربهاترین گنج‌ها را روی زمین پیدا کرده‌ای. آیا آماده‌ی آن هستی تا جادوی زندگی را دوباره تجربه کنی؟ آیا آماده‌ی آن...
27 دی 1391

قصه های غصه های بابا

نه تو مي ماني و نه اندوه و نه هيچيك از مردم اين آبادي... به حباب نگران لب يك رود قسم، و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت، غصه هم مي گذرد، آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز... ...
27 دی 1391

خدایا....

"خداوندا،چون تو امین و عادل هستی، دعای مرا بشنو و به التماس من گوش بده. گذشته ها را به یاد می آرم و به آنچه تو برای من انجام داده ای فکر میکنم. خداوندا دعایم را هر چه زودتر مستجاب کن،زیرا امیدم را از دست داده ام. همه روزه از محبت پایدار خود برخودارم کن، زیرا بر تو توکل دارم. به درگاه تو دعا میکنم تا راه زندگی را به من نشان بدهی....علیرضا...   ...
27 دی 1391

من تنهایی ایستادم حامی...

  "اگر آنقدر خوش شانس هستی که چیزی داری که باعث متمایز شدن تو از دیگران میشود،تغییر نکن........منحصر به فرد بودن گرانبهاست..........در این دنیایی که همه سعی میکنند تو را مانند دیگران کنند.....شجاعت آن را پیدا کن که خودت باش..هنگامی که دیگران ... به تو میخندند بخاطر اینکه با آنها فرق داری......تو نیز به آنها بخند بخاطر اینکه همه ی آنها مثل یکدیگرند.........خیلی شجاعت میخواهد که به تنهایی بایستی.....اما ارزش آن را دارد که خودت باشی....   ...
27 دی 1391

زندگی من...

خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی گاهی ، مثل یک کودک ده ساله عاصی و سرکش است ... هیچ مبادایی ندارد . هرچه را برایش ممنوع کنی بی مهابا به آن سرک میکشد ... سخت بگیری ، سخت می شود ... اصرار که میکنی انکار میکند ... پا که میفشاری ، پاهایش را قفل می کند ... گذشت که میکنی بخشنده می شود ...مومن که میشوی مامن میشود ... آرام که میشوی ، محتاط تر می شود ... خوب یاد گرفته ام دیگر ... زندگی هیچ مبادایی ندارد ... گاهی با پای خودت میروی ... و به خواست خودت باد میشود تمام مباداهایت یکجا و ... در آسمانت وزیدن میگیرد ... گاهی از آرزوهایت میگریزی و به ترس هایت پناه می بری ... گاهی آرامش گمشده ات را ، که سالها در دوست داشتنی ترین جاهایت نداشتی ، پشت تابلو های ور...
27 دی 1391