حامی ِ باباحامی ِ بابا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

زندگی دونفره بابایی و حامی

برای رویاهایم با تو...

شب نمایان و  کوچه در خواب است  من به یادِ تو مست و بیدارم  می نویسم: ـ رها ـ بخوانش عشق  باورم کن که دوستت دارم !!رها.... تو را ثبت میکنم  نگاه میدارم  برای آرامشی همیشگی  برای قرار گرفتنِ "دل" برای روزهای دلتنگی  جایی ست در عمق روح و فکر و قلبم که کسی از آن خبر ندارد  تو را میگذارم آنجا  درست در تاریکترین و عمیق ترین و خلوت ترین جای فهم ام  میگذارمت آنجا و به هیچ کس هم نخواهم گفت که تو آنجایی  تا هر شب در تنهایی هایم بیرون ات بیاورم  بگذارمت روبروی خودم  در آغوشت بکشم و نگاهت کنم  تو هم برایم حرف بزنی و لبخندهایت را بریزی توی چشمهای من  ...
12 فروردين 1392

داستان جغد و خدا...

♥ جغد نزد خدا شکایت برد : انسان ها آواز مرا دوست ندارند . خدا به جغد گفت : ... آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند ! دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ؛ تو مرغ تماشا و اندیشه ای ! و آنکه می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست ! اما تو بخوان …. و همیشه بخوان…. که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ ... ...
11 فروردين 1392