حامی ِ باباحامی ِ بابا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

زندگی دونفره بابایی و حامی

نوروز نزدیکه..... و م نِ تو ...

 عزیزم.....دلـت را بتـکان ...     غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ... دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ...   باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! که افتاد....شکر خدا... حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد ...
26 اسفند 1391

یک ....

یک...... یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد یک دست میتواند یاریگر یک انسان باشد یک واژه میتواند بیانگر هدف باشد یک شمع میتواند پایان تاریکی باشد یک خنده میتواند فاتح دلتنگی باشد امید میتواند رافع روحتان باشد یک نوازش میتواند راوی مهرتان باشد یک زندگی میتواند خالق تفاوت باشد امروز آن "یک" باشیم.....!! ...
19 اسفند 1391

برای اون مهمترین روز و برای من سختترین روز....(اینده!!!!

به اتاقم رفتم نمی خواستم کسی اشکامو ببینه ... از همه ی دنیا واسم با ارزشتر... امروز برای اون مهمترین روز و برای من سختترین روز... نمیتونم دوریشو تحمل کنم هر روز وقتی چشم باز کردم اونو دیدم خندهاش حتی قهر کردناشو دوست دارم... یاد اولین باری افتادم که دیدمش اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که تو اسمونا پرواز میکردم وقتی نگام کرد دنیا مال من شد اما امروز میره و من چقدر احساس تنهایی میکنم.کاش بهش اجازه نمیدادم... ... امروز اون میخنده و من گریه میکنم... یه بار بهم گفت:هیچوقت تنهاش نذارم.گفتم:به شرطی که قول بدی پیشم بمونی.اما سر قولش نموند یه عشق جدید پیدا کرد امروز اون عاشق ترین و من تنهاترینم... میدونم امروز که بره خیلی کمتر میبینمش.وقتی کنار عشقش ...
18 اسفند 1391

پدر....

پــــــــــــــدر تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی..................
17 اسفند 1391

خواسته های من...

حامی جان ، فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن؛ یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم، برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛ وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛ وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛ وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛ وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من ...
17 اسفند 1391