حامی ِ باباحامی ِ بابا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

زندگی دونفره بابایی و حامی

لطفا همه لطف کنید و برای این حرفای من نظرتو رک و صریح بگ.ید..

با سلام به همه ی دوستان عزیز... من نظری داشتم از یک فرد بی نام و نشان بدین مضمون: shoma ag khodetun moshkeli nadashtin dalili nadarek webloge y bacharo ramzdar konin va faghat dgarano moghaser bedunin...  خانم ها و اقاهایی که من و حامی را با لطف زیادتون جز دوستاتون قرار دادین ایا مطالب من به فرد خاصی اشاره میکند؟؟   ایا کسی را مقصر و خودم را تبرئه میکند؟؟  ایا از مشکلاتم گفتم در مطالبم؟؟؟؟؟؟ من نمیدونم تا کی باید این حرفای پوچ را تحمل کنم...حتی در یک محیط مجازی هم باید اصرار بر بد بودن من داشته باشند؟؟؟؟؟؟؟در حالیکه من به کسی کاری ندارم و برای دل خودم و برای پسرم مینویسم ..ایا این افراد نباید دست از...
26 بهمن 1391

جهنم....

حامی جان......بعضیا هم هستن که میگن تو همه ی زندگیشونی اما زندگی رو واست جهنم میکنن...به عشق دروغینی که ادعاشو میکنن هرگز هرگز هرگز توجه نکن....
26 بهمن 1391

قلب حامی...قلب من....

می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جای نمی گیرند مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد...مثل ... در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند...مثل .... وتو هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است به دستت نگاه کن، وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف میکنی...! ...
25 بهمن 1391

عشق..عشق...عشق...

حاااااااااااااااااااامی جوووووووووووووووووونم: دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست اما برای ماهی زندگیست ، پس برای آنی که عاشقش هستی ماهی باش ، نه مرغابی ....   کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم... انگاه میان دو دیدار قسمت کنیم... بیا با هم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم... بیا زودتر چیزهارا ببینیم.. بیا اب شو مثل یک وازه در سطر خاموشی ام... بیا ذوب کن در کف دست من حجم نورانی عشق را.... دوستت دارم حامی....فقط تو و نه هیچ کس دیگه ای....امید وارم ببینم عاشق کسی هستی و تمام عمر کنار هم  خوشبختید...معنی زندگی را بفهمید و از ته دل بخندید...چیزی که م...
25 بهمن 1391

مهمانی...

" حامی جووووون بابا: به یاد داشته باش..........زندگی مثل یک مهمانی ..........افراد زیادی را به این مهمانی دعوت میکنی..............بعضی از آنها زود مهمانی را ترک میکنند.............بعضی از آنهادر تمام طول مهمانی با تو می مانند..............بعضی از آنها به تو میخندند.............بعضی از آنها با تو میخندند..........و بعضی از آنها خیلی دیر به مهمانی تو می آیند.........اما در آخر بعد از همه این ها فقط چند نفر با تو می مانند تا کمک تو کنند برای مرتب کردن خانه ات......حتی بعضی از آنهاجزو کسانی نبودند که خانه را بهم ریختند .......این افراد دوستان واقعی زندگی تو هستند .........آنها هستند که از همه چیز مهم تر هستند......و بی شک میدانی که ...
22 بهمن 1391

دعوت به مسابقه از طرف خاله ثمر مهربونم

دعوت به مسابقه من از طرف فرشته کوچولوی خودم ثنا جانم به این مسابقه دعوت شدم. "چرا برای فرشته هامون وبلاگ ساختیم" آدم گاهی تهی می شود... خالی می شود...! دلش یک گوش می خواهد که فقط برایش حرف بزند....و چه جایی بهتر از اینجا... دلش می خواهد....زیر باران ساعت ها قدم بزند و خیس شود...و من خیس هجاهایم.... دلش می خواهد....برود....ولی نرسد....!! دلش می خواهد....فقط به صدای باران گوش دهد... دلش می خواهد....چشمانش را ببندد....به هیچ چیز فکر نکند.. دلش می خواهد....خودش را لوس کند...وپسر  بابا به قدري دوستت دارم كه گاهي قلبم مي گيرد و نمي دانم چه كنم.... بيش از توانم دوستت دارم!  و تمام اینها و هزاران حرف نگفته دی...
21 بهمن 1391