حامی ِ باباحامی ِ بابا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

زندگی دونفره بابایی و حامی

تا وقتی که زنده ام حواسم بهت هست..

بعضــی حــرفا رو نه میشه گفت ... نه میشه نوشت ... بعضــی حــرفــا مثل بارون میمونه ! بایــد رفت زیــرش و با تمــام وجـــود خیـــس شـــد ... گــریـــه کـــرد !  امشب حال روحی م بــارونی بــود ... اما امیدوارم فــردا وسط آسمون دلم یه رنگیــن کمــان باشه ! حــواســم بهتـ هســت حامی جان ... تا وقتی که زنــده ام حواســم بهت هست ..
10 بهمن 1391

خدای من هنوزم هست....

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیر ی توش هست ... وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره ... و قتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته ... وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری ... وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده ... وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی... وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی... وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده... وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه ... وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت ت...
10 بهمن 1391

سلامی دوباره...اما...

سلام... حال همه ی ما خوب است... ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند. با اینهمه، عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی میگذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد، نه این دل ناماندگار بی درمان! تا یادم نرفته است بنویسم: حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود. می دانم همیشه هوای آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است...  اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی... هر از گاهی ببین، انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست؟ راستی خبرت بدهم ! خواب دیده ام خانه ای خریده ام! بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار. هی بخند... بی پرده بگویمت! چیزی نمانده است... من سی ساله خواهم شد... فردا را به فال نیک خواهم گرفت.....
10 بهمن 1391

گفتاری دلنشین از یک دوست..

پدر که باشی . سردت می شود و کت بر شانه ی پسر می اندازی. چهره ات خشن می شود و دلت دریایی. آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری. پدر که باشی می خواهی ولی نمی شود, نمی شود که نمی شود. در بلندایی از شهرت مشت نشدن ها به زمین می کوبی. پدر که باشی عصا می خواهی ولی نمی گویی, هرروز خم تر از دیروزجلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی. پدر که باشی حساس می شوی به هر نگاه پر حسرت پسر به دنیا. خیره به دست های همیشه خالی ات , تمام وجود خود را محکوم آرزوهایش می کنی. پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی , پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی. پدر که باشی به جرم پدر بودنت ,حکم همیشه...
9 بهمن 1391