باران بلای خدا...
درد دل....
خدایـــــــــــــــــــــــــــا همه از تو می خواهند " ببخشی" ، اما من از تو می خواهم " بگیری" خستگــــــــــی، دلتنــــــــــــــــــــــــــگی، و غصـــــــــــــــه ها را از لحظه ، لحظه ی روزگار همه ی آنهایی که دوستشان دارم و حامی عزیززززززززززم! خیلی ساده ام آنقدر ساده که سادگی هم روی شانه ام سوار شده.... فقط خدا میداند چه در دلم میگذرد کس نمیداند بجز او... ...
خطاب به همه ی انسانها...
آتشی که نمى سوزاند " ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند " موسى " را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد آیا هنوز هم نیاموختی ؟! ... که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ، " نمی توانند " پس به " تدبیرش " اعتماد کن به " حکمتش " دل بسپار به او " توکل " کن و به سمت او " قدمی بردار " تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ... ...
من و حامی جون خونه مادر جوووون جووونی
من و راستین کوچولو
(لحظه های دونفره)من و حامی جون وبرف و....
با حامی جونم دوتایی رفتیم یک جای بسیار زیبا و پسرم اولین بارش برف را دید...کلی ذوق کرد وخندید...ازته دل شاد بود ومن هم دلخوش به همین شادیا... لحظه های ســــکوتم پر هیاهــــــــــو ترین دقایق زندگیم هستند ممـلو از آنچـه می خواهم بگویم و نـــــــــمی گویم...♥ وحال من .... پیرمرد نی می زند و می گذرد دلم در نی ات پیرمرد دلم با نی ات مرا هم ببر... ...





